روزگار غریب است نازنین

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد

و خطی ننویسم که آزار دهد کسی را 

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم 

و از آسمان درس پاک زیستن 

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست 

 و باید با سنگ هم لطیف برخورد کنم  

یادم باشد گره تنهایی هر کسی  

فقط به دست خودش باز میشود 

و پاکی کودکیم را هیچوقت از دست ندهم  

یادم باشد زمان بهترین استاد است  

و معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم 

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم  

تابعد با مشت بر فرقم نکوبم 

یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم 

شاید روزی دشمنم شود 

و با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود  

یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم

 

 و

 

قلب کسی رانشکنم

بی تو

یک روز دیگر بی تو گذشت و همچنان لحظه های زندگی ام بی تو سرد است!
                        

یک روز دیگر با دلتنگی گذشت و همچنان دلم هوای تو را کرده است....

                         

روزهای سرد زندگی ام بی تو میگذرد ، اما هنوز هم به یادت هستم و    

        

با عشقت زندگی میکنم.... یک روز دیگر بدون تو گذشت و

   

دوباره یک قطره اشک دیگر از چشمانم سرازیر شد!

    

 و همچنان لحظه های بی تو بودن میگذرد اما من هنوز در کنار تو هستم!

 

اگر هنوز هم زنده ام ، به عشق بودنت نفس میکشم!

دوری

گل من گرمی دستان تو نیست
که در این خلوت خاموش پناهم باشد
که دعای سحر و نیمه شبت
همه جا بدرقه ام پشت و پناهم باشد
من از این شهر غریب
من از این وادی هجر
سخن از خاطره ها می گویم
سخن از تنهایی
ز دل و درد دل و آه غریبانه دل
رمقی نیست مرا
که در این سوز خزان
دست من گرمی دستان تو را می خواهد
قلب من خسته از این دوری هاست
خسته از هق هق دلتنگی ها
خسته از کوچ غریبانه مهر
که به پهنای غروب
در دلم جا دارد
منم و سردی و غم
منم و بغض فرو خورده یک تنهایی
همدم و هم نفسی نیست مرا
که در این فاصله ها غم من دریابد
غم طوفانی ترک خورده درد
غم هجران ، غم دوری
ز تو ای شمع شب تار خزان
با تو سخن می گویم
که من از دوری دستان تو هم می گریم

می دانم که میدانی چقدر دوستت می دارم

تقدیم به عشق پاکی که همه ی وجودم اوست

 

شبی پاییزی ؛ اتاقم سرشار از عطر شب بوها , اما در میان عطر شب بو من مست عطر حضور توام

اینجا عزیزم مهتاب با ماهی کوچک حوض دلبری دارد و 

دستان نوازشگر شب آه نمی دانی چه زیبا ودلفریب سوی پنجرههای باز به آسمان لحضه هایی ازعشق را تداعی می کند

باغ باران خورده سرمست از عطر تراوش های سبز ؛ و چشمان من که درسکوت لبهای تو بی محابا پا به رویاها گذاشته.

ترا یافتم در درون این خیال زیبا ؛ آسمانها را پی بردم؛ ترایافتم درها را گشودم؛ عشق را خواندم؛ چشیدم!

تپیدی؛ شیره ی گل به گردش آمد؛ واین موج عشق تو بود که اقلیم مرا گرفت؛ تامن آغاز شوم بار دگر از دریچه ی زبیای احساسات تو

عزیزم مژگانم لرزید؛ رویا درهم شد.

بیدارشدم؛ و این آهنگ دلفریب قلب تو است که بیداد میکند رشته ی دگرگونی را

درکف توست رشته ی دگرگونی.........

دوست دارم

دلم کرده هوایت

 

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

نه یوسفم نه سیاوش، به نفس کشتن  و پرهیز
که آورد دلم ای دوست تاب وسوسه هایت

تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات جوانی
برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی کنم اگر این گونه سهل و زود رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دست های عقده گشایت؟

به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که اوفتاده به پایت

"دلم گرفته برایت "  زبان ساده ی عشق است
سلیس و ساده بگویم، دلم گرفته برایت

img201/5349/wlduwbid7rl7959i5604yy3.jpg

 

 من با تو هستم و با تو این دنیا رو عشقه


مثل فرشته ای با تو این دنیا بهشته


جون میدم واسه یه لحظه عاشقیه با تو


آتیش میگیرم وقتی میبینم من اون چشماتو 

 

آروم میشم وقتی دستای تو ، تو دستامه

 
عاشق تر میشم وقتی نگات توی نگامه


میمیرم بدون برق چشمای سیاهت


با هر جمله میخوام بگم ، عزیزم من میخوامت 

بامیان

 

یک جهان اعجاز دارد بامیان

سینه پرراز دارد بامـــــــیان

گنچ ها در قلب این ویرانه هاست

سنگ سنگش راوی افسانه هاست

بامیان گــــهواره زیبای شرق

نقطه وصل تمدن های شرق

درتمدن پیشتاز هنــد وچین

جاده ابریشــــم خاور زمین

ازتمدن دیده صدها قافـــــــله

شهر تاریخ است شهر غلغله

دره آهنگران خوش منظر است

یادگار کاوه آهـــــــــــنگر است

کوه بابا مظـــــــــــــهر آزادیش

شیر پرور دره فـــــــــــولادیش

خطه دلکـــــش دیار کم نظیر

معجز مولاعلی بند امـــــــــیر

شهر غازی های بی باک است این

شهر کاوه شــهر ضحاک است این

اژدهایش بانگ زدبیدارشد

عظمت پارینه اش تکرارشد

کای جداافتادگان یکجاشوید

نهرهای منفرد دریاشوید

شوکت امروز فردا هم از اوست

رونق زردشت وبودا هم از اوست
 

 

 باز آمدم ای یار فدایت گردم

از آتش دوزخ برهم وه چه هوایت کردم

زین دل  تپش ازقلب تو دمساز گرفت

ای یار به باغت برسم چون که صدایت کردم

نارنج ببوسم  همه زیر و برش را

تو دخت شبی  عشق روایت کردم

چشم گریان من و این دل شیدایی من

 

 

دور بودم ز تو و حسرت دیدار به دل

تو نبودی و شدم نزد دل خویش خجل

 

روزهایم شده شب، فصل بهارم چو خزان

برده از این دل من، شور و شعف باد وزان

 

کی رسد فصل وصال تو، دلم بی تاب است

این دل دریایی من بی تو دگر مرداب است

 

کوچه بی تو شده تاریک، گذر خاموش است

کوله باری ز غم و غصه کنون بر دوش است

 

تو بیا تا که بروید به گلستان سنبل

تا به گوشم برسد باز نوای بلبل

پاییز

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته پیش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم 

(فروغ فرخزاد)

دلتنگ

 

 

دورم از تو


بی قرار گرمایی دلت ، می لرزم اینجا


احساس می شوی ...


چون سایه ی خمیده بر دیوار


می رقصی بر بی تابی من


و چه نزدیک است خاطراتت ،


چسپیده به ذهنم


نقش بی همتای رخسار تو ...


دلتنگی ام را می پوشانم


با بستری از کلمات


اما باز


کسی در دلم


تو را صدا می زند


ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم ...

کوچه های خاطره

 
از کوچه های خاطره عبور می کردم دوش ، بوی یاس می داد و مریم
تو بودی و ماهتاب ... من بودم و شب ... راز بود و نیاز ...
دست فواره ی خواهش شد در حریم حضورت ، نجوای تو بود و سکوت من
در پاسخ کلامت کتاب سخن را باید بست ، گوش باید سپرد به لالائی عاشقانه ات
من بودم و تب تو بودی و خنکای بامداد ...
دیشب آخر دمی چند را مهمان خوابم گشته بودی اینک اما من مانده ام و حروفی گنگ،
تنها با همان زخم های مکرر و بی درمان دیروز های تلخ .
کاش باز هم قدم بگذاری بر دیدگانم
بر سرای دلی بی تاب
بر غریبستان دل
بر این کوچه ی دلتنگی ام ...


دلم هواتو کرده

 

در این غروب پر از دلتنگی ، دلم هوایت را کرده است عزیزم...

در این خلوت عاشقانه ، در حالی که چشمان از دلتنگی خیس است و

دستانم محتاج دستان تو است دلم هوایت را کرده است ...

در این سکوت تلخ ، در حالی که حتی صدای نفسهایم را نمی شنوم ،

و در حالی که آرزوی آغوش گرمت را دارم ، دلم هوایت را کرده ...

دلم هوای تو را کرده .. ای کاش بودی...